![]()
وقتی تو می آیی، رخم سندروس می شود انگار توی خیالاتم یک عروس می شود
یادش نداده اند که چگونه گریه کند توی کارتون های کاغذی ش،ملوس می شود
من می شوم یک مادر همیشه نگران بشو عروسکی که برایم لوس می شود.
-------------
نمی خواهم بگویم...
هیچ چیز...
فقط اینکه...
اینجا تعطیل است
نه تا اطلاع ثانوی
از این به بعد هیچ اطلاعی داده نخواهد شد.
فقط شاید...به خاطر دنیای کودکانه دل خودم بعضی وقت ها کودک درونم را به روز کردم.
اما اینجا...خداحافظ...
نپرسید چرا![]()
ساده ترین دلیلش اینکه:
می خواهم از خودم فرار کنم.از خودی که دارد بزرگ می شود!...نمی خواهم...
بقیه اش هم بگذارید ته دل صاب مرده ی این کوچولو بمونه.
خدانگهدار ![]()
(این قسمت را تازه اضافه کردم.یادم نبود بگویم.همین الآن تمام مطالب وبلاگ را حذف کردم.شعرها... و مخصوصاْ داستان ها را!...)
این روزها به شعرهای شکلاتی درگیرم در: ((شعر شکلات))
از این به بعد اونجا وعده دیدار ما...
واسه همیشه...
اینجا: خدافظ!
نوشته شده توسط ن.میرفیضی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
((دنیای وارونه))
دیروز:
تق تق،عصایش را می کوبد و کوچک قدم بر می دارد.
به کوچکی دست کودکی که در دست چروکیده اش،تنگِ تنگ می فشارَد.به تنگی مانتوی بنفشش.به تنگی نگاه کهنه اش،به کهنگی کمر خمیده اش،به خمیدگی چاله های تیره صورتش،به تیرگی پیراهن کودک،به کودکی دنیایی که وارونه شده و به وارونگیِ...
امروز:
تق تق،عصایش را می کوبد و کوچک قدم بر می دارد.
این بار امّا...فقط کودک است و پیراهن سیاهش که تیره تر شده!
*******
حرف دلی که قلقلکش شده دارد همه چیز را بیرون می ریزد،مثل یک قه قهه! :
اون قدر وقتم کمه که یادم رفت توی پست قبلی درباره جشنواره بنویسم.بعدش هم که رفتیم مشهد (جای همه خالی) و زیارت و مسافرت و خلاصه بگم دیروز برگشتیم.اگرچه این روزها با عرض پوزش به روز شدن وبلاگ را به هیچ کس خبر نمی دم.نه این که عمداً باشه.وقت
نمی کنم.مهر ماه هم نزدیکه و امسال باید یک جورهایی از علایقم،از جمله داستان و شعر، کم کنم و به احتمال زیاد دیگر وقت نمی کنم وبلاگ را تند و تند به روز کنم.مرده شور این امتحانات نهایی را ببرند که باید یک سال مثل -donkey - درس بخوانیم و آخرش هم هیچ!
خوب.بگذریم.می خواستم بگم،از جشنواره کشوری رامسر که اولین جشنواره ام بود.از اتاقی که وسط جنگل به ما داده بودند(چون جزو استان های میزبان بودیم) و سی و چند نفر آدم و سی و چند تا موبایل و یک پریز برق!خودتان فرض کنید که برای شارژ موبایل ها چه خون ریزی و جنگی راه خواهد افتاد. و نکته جالب اینکه اگر موبایلمان را یک روز کامل هم توی شارژ
می گذاشتیم بیشتر از دو خانه پر نمی شد! نمی دانم ایراد از برق بود یا...
روز اول با برنج و مرغ پذیرایی شدیم که به نظر من باقیمانده غذای جشنواره پسرها بود و به شدت بو می داد! (جشنواره پسرها قبل از ما برگزار شده بود) خلاصه بگم : فرض کنید من قبل از رفتن به جشنواره 45 کیلو بوده ام و 50 کیلو وزن کم کرده باشم!حالا حساب کنید الآن چند کیلو هستم؟!
متأسفانه من در جشنواره شیراز نبودم تا ببینم چطور بوده،ولی بچه ها خیلی از مهمان نوازی آنها تعریف میکردند.الحق که رامسری ها هم رسم مهمان نوازی را به جا آوردند اما من همه اش می ترسیدم وقتی برگشتم خانه همه بفهمند که رنگ کلوچه و ساندیس شده ام!
جشنواره افتتاحیه که با بی برقی گذشت و مجری محترم هم با صحبت هایش به ما فهماند که امسال از سکه خبری نیست.
آخرش هم دماغمان سوخت.بگذریم که چی کادو دادند؟!رویم نمی شود بگویم.توی این گیر و دار ما هم کنجکاو شده بودیم تا بدانیم به پسرها چی جایزه داده اند؟
یکی می گفت اتو،یکی می گفت mp3 player ، یکی می گفت:mp4 و...(اگر کسی می داند به ما هم اطلاع بدهد اصل ماجرا چیه؟)
از تنها چیزی که در کل جشنواره پسندیدم،کلاس های آموزشی بود.
اگرچه سطح تعدادی از کارها پایین بود،اما واقعاً آشنا شدن با بعضی ها، دوست داشتنی بود.شاید هم خیلی از خوب ها بوده اند و نیامده اند داستانشان را بخوانند.از کل کارهایی که خوانده شد،یک داستان طنز،یک کار کودک و یک داستان عارفانه-فلسفی دارای سطح قوی و خوب و زیبا و شنیدنی بودند.
من هم داستان چراغ قرمزم را خواندم.تعدادی از نقد ها سازنده و خوب بود.اما در کل،هنگام نقد داستان ها متوجه شدم بعضی ها هنوز تفاوت نقد و ایراد بنی اسرائیلی را نمی دانند!
چیزی که بچه های داستان و پژوهش را عصبی کرده بود،تمایزی بود که برای شعر قائل
می شدند.
مثلاً یکی از جُنگ های شبانه را همه به خاطر دارند.چهار نفر را صدا زدند و هرکدامشان دو تا شعر خواندند.اما حتی یک نفر برای خواندن داستان و یا ارائه خلاصه تحقیق خواسته نشد!و بالاخره بعد از گله های ما شب بعد یک نفر را برای داستان و یک نفر را برای مطالعه و تحقیق صدا زدند و بعد دوباره شعر و شعر و شعر...
من خودم عاشق شعر هستم و واقعاً دوستش دارم.اما اینکه شعر کوتاه تر است،دلیل
نمی شود که بیشتر مورد توجه قرار بگیرد.
یعنی به همان اندازه که برای دو تا شعر وقت می گذاشتند،نمی توانستند برای یک مینی مال وقت بگذارند؟
اگرچه این بحث ها نتیجه ای ندارد.و ما فقط می گوییم که گفته باشیم. به هر حال عذر خواهی
می کنم از دوستان،اگر خیلی تند و صریح نوشتم.بگذارید به حساب اینکه هنوز بچه مدرسه ایَم! (کاش همیشه بمانم).از همه چیز بگذریم.جشنواره کشوری رامسر با تمام خوبی ها،بدی ها، زیبایی ها و کمی و کاستی ها تمام شد و رفت توی دفترچه خاطرات ذهنمان...و چند تا اسم را اضافه کرد به جمع دوستانمان:
مهسا طایری(شعر)،فریده قلی زاده(شعر و داستان)،مطهره گلبرگ(مطالعه و تحقیق)،محدثه هاشمی و آنهایی که فامیلیشان یادم نیست،مثل: شیما،مائده، سوده ومریم.
****
جدیداً خیلی به شعر و داستان کودک علاقمند شدم و دارم روش کار می کنم.یه وبلاگ هم براش باز کردم. ((وبلاگ کودک درونم))...منتها شعر ((مهرنازی)) که دیشب گفتم سبک کودک داره،اما به نظر خودم حرف دل خیلی از بزرگ ترهاست.واسه همین اینجا گذاشتمش تا یادمون بمونه که... :
(شعر از این پست حذف شده است)
نوشته شده توسط ن.میرفیضی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 18:55 موضوع نثرینه | لینک ثابت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
((تموم صداهای دنیا هم به صدای گروپ گروپ قلبت نمی رسن.))
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ وقت دلت از تو نخواست سر قفلش را باز کنی و ناله های گنده گنده اش را وسط سفره بریزی.درست مثل فَلانی و فُلانی و فِلانی...اما تو هیچکدام از این ها نیستی...
عجیب امشب قطره ها گروپ گروپ پایین می ریزند و تو فقط با خودت می گویی ای کاش این نوجوانی لعنتی مادر مرده دست از سرت بردارد.
ای کاش این قدر مثل توپ، بازی ات ندهد و توی در و دیوار خانه همسایه ها پرت نکند.
این قدر معتاد اینترنت نکندت و این قدر عاشق درس نشوی...
درست مثل پشه ای شدم که همین حالا از وسطِ نمی دانم کجا بیرون زد و بعد فهمیدم سه جای بدنم را گزیده !
کاش نفسم بند می آمد و خلاص می شدم...
از این همه دلهره.نگرانی.افسردگی.هیجان.سکوت.دغدغه.
از این همه درک نشدن ها
از این همه فقط گوش دادن ها و هیچی نگفتن ها....
می دانی چیه؟
خودم هم نمی فهمم چه دارم می نویسم؟! به عبارتی هنوز باورم نمی شود وقتی گفت:
خداحافظ زندگی
هه هه هه هه
مسخره اش می کردم؟می گفت امشب دارد خودکشی می کند.بهش خندیدم؟!
اما الآن که خوب فکر می کنم می بینم یک جورهایی درست می گفت.
به قول خودش:
((همه مون باید بریم/خوب دیر و زود نداره.))
فقط اون صدای کورم
توی تاریکی روز رو
می شنوه...دلش می بینه
حرفای پر آه و سوز رو
ای خدا! اون که نگفته م
بذا زنده باشه...خواهش
فقط اون من رو می فهمه
زیر گریه...پشت بالش
((یه نیگا فقط به چشمام
به سرود سرد و خیسم
به غروب خند خورشید
به خلوص خودنویسم))...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
((خونش را بریز))
-بزن...تند تر...بزن تا له بشه...بزن تا بمیره...بزن تا نسلش برداشته بشه!
بالاخره خونش روی دیوار پاشیده شد.
-محسن!برو یه کهنه بیار این پشه نفله رو از رو دیوار جمع کن !
نوشته شده توسط ن.میرفیضی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
باز هم ۲۴ تیر ماه...باز هم یک سال از آخر کوچکتر شدم...
![]()
-چقدر زود بزرگ شدی دخترم!
جمله های همیشگی بابا که با خنده تحویلم می دهد.
و کیکی که این بار مامان خودش پخته...
-مممممممم...از بازاریا هم خوشمزه تره.
لبخندی رد و بدل می شود.
کادو های زیر میز چشمک می زنند...اصلاً مهم نیست که آخر ماه باشد و جیب...
یک...دو...سه...
کی این را گفتم؟...خیلی سال پیش بود...
ولی الآن:
پنجاه و یک...پنجاه و دو...
نمی دانم این بار که دارد با دست های زمخت و مهربانش،کادو را دستم می دهد،چطور تارهای سفیدش را بشمرم؟چطور؟
دیگر شمع فروشی سر خیابانمان هم کم آورده.یک زمانی سر تولد مامان که می شد،به تعداد سال ها شمع روشن می کردیم...
اما الآن دیگر رویم نمی شود بشنوم: -خانم!...این همه شمع؟...نه نداریم...
استخوان هایم همین طور که گنده تر از قبل... زیر دست های پوستم له و لورده...خرچ خرچ خردِ خردِ
خرد می شکنند...
هه هه...هه هه
آلبومم دوباره ورق خورد.عکس های سال های پیش و پیش و پ...
-این خالمه...این عمومه...اینم داییمه...این یکی هم...
دهانم خشک خشک است.به اندازه همین یک سال شربت نارنج نخورده ام...اگر او بود حتماً برایم درست می کرد..
ورق می زنم.
-این یکی پسر عمو.دختر خاله...اینم بابابزرگمه...آخِی... محمد حسین تازه به دنیا اومده بود...
می پرسد این ها که گفتی حالا کجا هستند؟...
آلبوم را می بندم.فقط نگاه می کنم.به مامان.بابا.حدیث.محمد حسین.یک کیک و چاقو...چند تا چین و چروک اضافه و تار سفید.من توی آینه...جوش جوانی...توی یک شهر دور دور دور...
بدون خاله و عمو و آنهایی که...
شانزده تا شمع را فوت می کنم.
خبر جدید.مژده به علاقمندان شاعر:
جشنواره شعر یار دبستانی من
نوشته شده توسط ن.میرفیضی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 16:24 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
سلام دوستان.![]()
بالاخره به روز شدم.![]()
نسخه ویرایش شده:
((اصلاً عجیب نیست))
از همان روز اول می دانستی...می دانستی که او با بقیه فرق دارد...نه به اندازه نهال نخلی که عجیب در این وقت سال وسط باغ سرش را علم کرده بود.و نه حتی به اندازه حیاط همسایه تان که بابایت هم تویش گُم می شد!...خیلی بیشتر از این حرف ها فرق داشت...
وقتی همه وسط کلاس می گفتند می خواهند بروند آب بخورند و بعد یکی دیگر از بچه ها، کیفشان را از پنجره پایین پرت می کرد و جیم می زدند؛ او تنها کسی بود که به معلم و جیغ هایش گوش می داد.
هیچ کس درست نفهمید چرا او را وسط سال از یک مدرسه دیگر اینجا آوردند؟!
بعضی ها می گفتند:
-پول مدرسه غیرانتفاعی رو نداشته بیرونش کردن!
و بعضی ها:
-به خاطر پخش سی دی مبتذل،اخراجش کردن!...
بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده توسط ن.میرفیضی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 19:50 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نرگس میرفیضی=متولد 24/4/1371
هیچ وقت دلت از تو نخواست سر قفلش را باز کنی و ناله های گنده گنده اش را وسط سفره بریزی.درست مثل فَلانی و فُلانی و فِلانی...اما تو هیچکدام از این ها نیستی...
عجیب امشب قطره ها گروپ گروپ پایین می ریزند و تو فقط با خودت می گویی ای کاش این نوجوانی لعنتی مادر مرده دست از سرت بردارد.
ای کاش این قدر مثل توپ بازی ات ندهد و توی در و دیوار خانه همسایه ها پرت نکند.
این قدر معتاد اینترنت نکندت و این قدر عاشق درس نشوی...
کاش نفسم بند می آمد و خلاص می شدم...
از این همه دلهره.نگرانی.افسردگی.هیجان.سکوت.دغدغه.
از این همه درک نشدن ها
از این همه فقط گوش دادن ها و هیچی نگفتن ها....
حالا حتّی درد و دل های من با خدام هم محلم نمی گذارند.
انگار پست خانه ی دل من و خدا هم یک طرفه شده است...
کاشکی فرشته خدا این قدر واسم پُز نمی داد/شاید می گن این طرفا حرف "کسِ بهتری" بود...
آره انگار...حالا دیگر حتی دعاهایم هم ، مرا آدم حساب نمی کنند!
--------
تعطیل!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY